هنوز به نهصد تا نرسیده بودم که احساس کردم ......

sh.ashtari abdali.jpg

روز جمعه بود و داشتم خطبه‌های نماز جمعه تهران را گوش می‌کردم. عملیات هم در جبهه جنوب شروع شده بود. علی و محمد داداشم هم جبهه بودند. همین طور که خطبه گوش می‌کردم هزار صلوات نذر کردم برای سلامتی بچه‌ها و پیروزی رزمندگان. هنوز به نهصد تا نرسیده بودم که احساس کردم انگار کسی توی راه است و برای دادن خبری به منزل ما می‌آید. هم صلوات می‌فرستادم و هم آن فرد را تعقیب می‌کردم که به کجا می‎رسد. حدس می‌زدم که الان فلان جاست. لحظه بعد سر کوچه‌مان رسید. هنوز زنگ را نزده بود که حس درونی‎ام گفت:« از پنجره نگاه کن!» تا رفتم نگاه کنم زنگ در به صدا در آمد. حاج منصور و محمّدرضا قاسمی بودند. با دیدنشان شصتم با خبر شد. حال و احوال کردیم و تعارف کردم بیایند داخل که قبول نکردند و از من خواستند لباسم را بپوشم و تا بسیج برویم. دست و پایم شروع کرد به لرزیدن. خیال همه گونه اتفاق از ذهنم گذشت. در عین حال حواسم بود که یک موقع بر و بچه‌ها توی خانه متوجه نشوند. توی این فاصله که لباس بپوشم و بروم سوار ماشینشان بشوم دعا می‌کردم که اگر اتفاقی هم افتاده خدا کند برای محمّد نباشد و او چیزیش نشده باشد، چون او تنها پسر داداشم بود. من غیر از علی باز هم پسر داشتم. می‌خواستند با حاشیه‌گویی خبر را به من بدهند. گفتم:« خودتون می‌دونین که از وقتی این بچه‌ها رفتن ما خودمون رو برای خبری آماده کردیم. توی جنگ هم که حلوا تقسیم نمی‌کنن. کشت و کشتاره. » بالاخره با منّ و منّ کردن گفتند:« علی مجروح شده و آوردنش بیمارستان.».

گفتم:« چرا حرفهاتون رو رک نمی‌گین. اگه مجروح شده باشه که اینقدر فلسفه بافی نمی‌خواد.»

همین که گفتند:« شهید شده...» آیه استرجاع را بلند خواندم:« انا لله و انا الیه راجعون.» بعد هم از خدا خواستم صبری به من بدهد که اولاً در پیشگاه خدا و ثانیاً پیش فاطمه زهرا شرمنده نشوم. دعا می‌کردم که خدا به مادرش صبر بدهد. به لطف خدا سربلند بیرون آمدیم. محمّد داداشم در آن عملیات مفقودالاثر شد. 

برگرفته از کتاب فرهنگ نامه شهدای شهرستان گرمسار-ج اول-ص 79

0 نظر

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است.*