زندگینامه شهيد ابوالفضل حيدري

حیدری ابوالفضل ف محمدتقی.jpg

. حال خودم را نمي‌فهميدم. با بي‌حوصلگي كلاس مي‌رفتم و مي‌آمدم. قبل از اين شاگرد زرنگ كلاس بودم و حالا درس را بايد چند بار مي‌پرسيدم. گاهي به خودم مي‌گفتم: « اين همه وابستگي عاقبت خوبي نداره. تازه ابوالفضل كه براي هميشه نرفته، خيلي زود دوباره بر مي‌گرده و روزهاي خوش تكرار مي‌شه! » اما اين حرفها زندگي و گذشت زمان برايم معنا نداشت چيزي نبود كه من را قانع كند. به جاي اينكه با وضعيت موجود سازش پيدا كنم روز به روز دلتنگتر مي‌شدم. ابوالفضل پسر عمه‌ام هم مي‌شد. شايد همين رابطه خوني در وابستگي شديدم به او موثر بود. اما ابوالفضل جداي از پسر عمه و همسر برايم يك دوست بود. حرفها، خنده‌ها، برخوردهاي صميمي و مهربانيهايش يك لحظه از خاطرم محو نمي‌شد. روزهايم را با نوار روضه، سرودهاي آهنگران و آلبوم‌هاي عكس به شب مي‌رساندم. شبها تا دير وقت خوابم نمي‌برد. بي‌آنكه بخواهم زود رنج شده بودم.

عاقبت دلتنگي‌هايم زائر امام رضايم كرد. مادر و پدر راهي مشهد بودند. من را هم با خودشان بردند. دو روز نگذشته بود كه خبردار شدم ابوالفضل برگشته. طي تماسي كه با هم داشتيم با اصرار زياد خواستم كه او هم بيايد مشهد. در جوابم گفت: « با اينكه اينجا خيلي كار دارم اما نمي‌تونم دعوت امام رضا عليه‌السلام رو رد كنم! ».

آخرين سفر زيارتيمان همين بود.

==برگرفته از خاطرات همسر شهيد--

رفته بود تهران كمك عمويش. يك روز توي خيابان گير ساواكي‌ها مي‌افتد. بي‌هوا رفته بود توي منطقه‌اي كه ساواك براي دستگيري شورشيان ضد رژيم راهها را بسته بود. با اينكه سني نداشت، از طبقه‌ي دوم ساختمان پريده بود پايين. همين اتفاق مقدمه‌اي شد براي فعاليت‌هاي انقلابيش در تهران.

==مادر شهيد--

بعد از ازدواج با دختر دايي‌اش، آرزويش داشتن بچه بود. اسم هم انتخاب كرده بود. محمد مهدي و الهه. وقتي باخبر شد كه به زودي بابا خواهد شد براي ديدنش روز شماري مي‌كرد. افسوس كه براي يك لحظه هم محمد مهديش را نديد.

==خواهر شهيد--

دوبار رفتيم تهران ديدنش. دوره‌ي آموزشي‌اش را توي پادگان حمزه مي‌گذراند. برادرم هم تهران زندگي مي‌كرد. هر دوبار وقتي ما را ديد گفت: « آمدين خواستگاري؟ ».

 گفتم: « مادرجان، آمديم ديدن تو. خواستگاري هم مي‌ريم، به وقتش!». دختر دايي‌اش را خيلي دوست داشت. اما برادر بزرگترش هنوز مجرد بود. با اصرار او، بالاخره سنت را شكستيم و او را زودتر زنش داديم.

==مادر شهيد--

سيزدهمين روز سال نو، حال و هواي خودش را دارد. فرق هم نمي‌كند كجا باشي. آن سال با ابوالفضل توي جبهه بوديم. خيلي دلمان گرفته بود. راستش را بگويم دلمان تنگ شده بود. مخصوصاً كه قبل از عيد اعزام شده بوديم. به ابوالفضل گفتم: « فردا بريم اهواز تلفن بزنيم! ».

 گفت: « اوضاع كه آرومتر شد حتماً مي‌ريم! ».

فردايش فرصت نشد. پس فردا با چند مجروح رفتيم اهواز. فرصت غنيمت بود. گفتم: « ابوالفضل، بريم تلفن بزنيم؟ ».

گفت: « اگه زنده بوديم! ».

مجروحها را تحويل داديم. ابوالفضل پشت فرمان بود و من در چند قدمي ماشين كه گلوله‌ي توپي جلوي ماشين به زمين خورد. موج انفجار به عقب پرتم كرد. خبري از ابوالفضل نشد. يك آن دلم ريخت. سريع بلند شدم و به طرف ماشين دويدم. تركش به شاهرگش خورده و خون فواره مي‌زد. هر كاري كردم خونريزي بند نيامد. نفسهاي آخر را مي‌كشيد. چشمهايش را باز كرد و گفت: « محمدحسين، به مادرم بگو:’ گريه نكنه؛ عزيزتر از اولاد امام حسين كه نيستم!‘ ».

==برگرفته از خاطرات محمدحسين مخلصيان ( همرزم شهيد )--

نزديكيهاي عيد بود. بچه‌ها عازم جبهه بودند و من هم. دلم نيامد خداحافظي نكرده بروم. سري از هم ديگر سوا داشتيم. هميشه با هم بوديم. هر جا كه مي‌رفتيم و هر كاري كه مي‌‌‌‌كرديم. توي جهاد هر كاري از دستمان بر مي‌آمد انجام مي‌داديم؛ رانندگي آمبولانس، رانندگي لودر و...‌ . دنبال مسؤوليت نبوديم.

با اينكه تازه از جبهه آمده بود، دوباره شال و كلاه كرد و با هم رفتيم جبهه.

==محمدحسين مخلصيان ( همرزم شهيد )--

سالهاي اوليه جنگ نفت كمياب شده بود. بايد ساعتها مي‌رفتيم توي صف. من خيلي كوچك بودم. توانايي كمك به مادر را نداشتم. فقط مي‌توانستم توي صف بايستم. مادر با زحمت آنها را حمل مي‌كرد كه ابوالفضل با دوچرخه از مدرسه برگشت. وقتي مادر را ديد، خيلي ناراحت شد. رو به مادر كرد و گفت: « تا وقتي من هستم حق نداري كارهاي سنگين انجام بدين، به مغازه‌دار بسپاريد من از مدرسه مي‌يام مي‌برم! ».

==خواهر شهيد--

بچه‌ها را خيلي دوست داشت. بار آخر از همه حتي بچه‌ها حلاليت طلبيد. روز اعزام به منزل برادرش رفت و نوزاد چند روزه‌اش را بوسيد. چشم روشني‌اش را هم داد. وقتي به خانه رسيد نفسش بريده بود. براي اينكه به ماشين برسد مجبور شده بود همه‌ي مسير را بدود. ناهار نخورده ساكش را بست و رفت. در پاسخ سوالم كه پرسيدم: « توي اين بي‌وقتي واجب بود؟ ». گفت: « ارزشش رو داشت! ».

==برگرفته از خاطرات مادر شهيد--

در سال هزار و سيصد و سي و هفت در دامغان به دنيا آمد. تحصيلاتش را تا سيكل ادامه داد. دوران سربازي‌اش مصادف با پيروزي انقلاب شد. هفت ماه خدمت كرده بود كه به دستور امام از پادگان فرار كرد. در سال هزار و سيصد و شصت ازدواج كرد. حاصل اين ازدواج فرزند پسري مي‌باشد. كارمند رسمي جهاد سازندگي بود. بعد از دو ماه و نيم حضور در جبهه در پانزدهم فروردين سال شصت و سه در جزيره مجنون با تركش توپ مجروح و همانجا به شهادت رسيد. اكنون فردوس رضاي دامغان ميعادگاه هميشگي اوست.

==زندگي‌نامه--

0 نظر

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است.*