زندگینامه شهید مهرعلی آقاجانی

آقاجاني مهرعلي.png

حدود چهل روز بود كه از او خبر نداشتم. مأمور پست آمد در مغازه و پاكتي را به من داد. كسي را كه سواد داشت صدا زدم تا آن را بخواند. شروع كرد به خواندن:«وصيت‌نامه‌ام را شروع مي‌كنم با درود و سلام به رهبر كبير انقلاب اسلامي و با درود و سلام به تمام شهيدان راه خدا و با درود و سلام بر رزمندگان اسلام در جبهه حق عليه باطل... پدرم به عنوان وصي و زنم به عنوان ناظر مي‌باشد...».

كركره را پايين كشيدم و رفتم ژاندارمري. گفتم:«پسرم وصيت‌نامه فرستاده و حدود چهل روزه كه ازش خبر ندارم.».

گفتند:«فردا بيا ببينيم مي‌تونيم اثري ازش پيدا كنيم.».

تا چند روز رفتم و برگشتم. بعضي روزها سه بار هم مي‌رفتم. بالاخره گفتند:«حاج‌آقا! پسر شما مفقود شده.». آدرسي را به من دادند و گفتند:«مي‌توني بري باختران، يك تعداد جنازه توي سردخونه‌است، شايد پسرت توي اونها باشه.».

ماشين گرفتم و رفتم باختران. به زحمت پادگان را پيدا كردم. كسي كه آنجا بود، به يك سرباز گفت:«حاج‌آقا رو ببر توي سردخونه رو ببينه!».

سردخانه‌ي بزرگي بود. روي جنازه‌ها را يكي يكي باز كردم. مهرعلي ميان آنها نبود. دست خالي برگشتم. رفتم بنياد شهيد و موضوع را گفتم. آنها هم تحقيق كردند و گفتند:«مي‌تونين مجلس بگيرين.».

سالها گذشت و ما همچنان منتظر جنازه‌ي پسرمان هستيم.

 
   

از روزي كه خانه‌مان بابل بود و قايم باشك بازي مي‌كرديم، تا زماني كه داشت بهم مي‌گفت:«ممكنه شهيد بشم و برنگردم، اين عكس رو بگذارين روي حجله‌ام.»، انگار يك هفته مي‌گذشت.

در آن لحظه خاطرات كودكي‌ام زنده شد. او چشم مي‌گذاشت و من قايم مي‌شدم. تا مي‌گفتم:« بيا! » صاف مي‌آمد و من را مي‌گرفت. من كه چشم مي‌گذاشتم، او مي‌گفت:«بيا!» بايد تمام خانه و پشت درخت‌هاي تنومند و پشت درخت ازگيل را مي‌گشتم و وقتي عاجز مي‌شدم، از بالاي درخت صداش درمي‌آمد:«من اينجام.».

ياد آن زماني كه مادرم را دفن كرديم و برگشتيم. ياد آن شب‌هايي كه سعي مي‌كرد مثل آدم بزرگها سر من رو توي بغلش بگيرد و نوازشم كند تا رنج بي‌مادري را تحمل كنم، همه و همه مثل برق از ذهنم گذشتند.

ياد زماني كه مي‌خواستم به خانه‌ي بخت بروم، ياد وقتي كه مي‌خواست زن بگيرد، ياد وقتي كه فهميد خانمش باردار است،...

توي صورتش نگاه كردم و گفتم:«داداش! اين حرف‌ها چيه كه مي‌زني؟».

گفت:«آبجي‌جان! جنگه. ما هم سربازيم و بايد از مملكت دفاع كنيم. يك وقت مي‌بيني يك گلوله مي‌ياد و خلاص.».

حرفش را جدي نگرفتم. او را از زير قرآن رد كردم و رفت. مدتي گذشت. خبر شهادتش را دادند، اما سالها چشممان به در ماند كه بيايند و بگويند:«بياين جنازه‌ي برادرتون رو تحويل بگيرين.».

 
   

 

 

مهرعلي آقاجاني فرزند قربانعلي، در دوازدهم ارديبهشت هزار و سيصد و چهل و پنج در بابل به دنيا آمد. فرزند اول خانواده بود و تنها يك خواهر داشت. هنوز خردسال بود كه مادر را از دست داد.

مدرسه نرفت؛ زيرا پدرش توان مالي لازم را نداشت. در بيست و پنجم شهريور شصت و چهار به خدمت سربازي اعزام گرديد. دوره‌ي آموزشي را در پادگان لويزان تهران گذراند و محل خدمتش در لشكر هشتاد و يك زرهي تعيين گرديد.

در بيستم و يكم بهمن سال شصت و چهار، در حين عمليات والفجر هشت، بين سيم خاردار و كانال عراقي‌ها در عملیات ایذایی در منطقه‌ي كوشك هدف قرار گرفت و به شهادت رسيد. به دليل شدت آتش دشمن امكان انتقال جنازه‌اش ميسر نشد و مفقودالاثر اعلان گرديد.

در زمان شهادت متأهل بود و يك فرزند دختر داشت.

0 نظر

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است.*