گفت و گوی «جوان» با سرکار خانم زهرا تیموری

said ali zadeh.jpg

گفت و گوی «جوان» با سرکار خانم زهرا تیموری، مادر شهید مدافع حرم، پاسدار شهید سعید علیزاده

فرمانده حزب الله به سعید گفت: شما شهید می شوی!

صغری خیل فرهنگ مادر شهید سعید علیزاده میگفت پسرم یکی از خوانندگان صفحات پایداری روزنامه «جوان» بود. جوان برومندی که راه و رسم شهدا را دوست داشت و هرجا نشانی از شهدا می یافت، در پی آن روانه می شد. عاقبت نیز با حضور در جبهه مقاومت اسلامی و شرکت در عملیات آزادسازی نبل والزهرا، بهمن ماه 94 به شهادت رسید و از اولین شهدای این عملیات نام گرفت.

 

گفت و گوی ما با زهرا تیموری مادر شهید را پیش رو دارید.

سعید چه سالی به دنیا آمد؟غیر از او فرزند دیگری هم دارید؟

من مادر سه پسر و یک دختر هستم. سعیدم متولد 12 اردیبهشت ماه 1368 بود. 12 سال بیشتر نداشت که پدرش به رحمت خدا رفت. اگر چه سعید در کودکی یتیم شد اما با توکل به ائمه و توسل به اهل بیت (ع) توانست به خوبی مسیر زندگی اش را انتخاب کند.

سعیدم تحصیلاتش را بعد از دیپلم در دانشگاه امام حسین (ع) ادامه داد و با مدرک کارشناسی فارغ التحصیل شد.

پسرتان فعالیت اجتماعی هم داشت؟

پسرم بیشتر اوقاتش را در هیئات می گذراند. همواره بانی برنامه های فرهنگی برای جوانان بود و دغدغه جوانان را داشت. سعید کم حرف بود. هرچه کار خیرو خوب انجام می داد ما متوجه نمی شدیم.در اواخر حیاتش هم برای امور فرهنگی از من و خانواده کمک مالی جمع می کرد تا فعالیت هایش معطل نماند. در مسجد محله فعالیت می کرد. پسرم خیلی خندان و خوشرو بود. هر خاطره ای که از سعید دارم همراه با صدای خنده های اوست که در ذهن و خاطرم ماندگار شده است. سعید عاشق گمنامی بود یک جمله داشت که می گفت: تمام اجرها در گمنامی است. واقعاً بعد از شهادتش فهمیدیم چقدر در کارهای خیر نقش داشته است.

پسر شما شهید دفاع از حرم اهل بیت (ع) شد، از عشق و ارادتش به اهل بیت (ع) بگویید.

سعید ارادت و عشق عجیبی به خانم حضرت زهرا (س) داشت.روضه های حضرت زهرا (س) همیشه حالش را دگرگون می کرد. یکی از مداحان برایمان تعریف می کرد که در وقت خواندن روضه حضرت زهرا (س) از همان 14 سالگی از حال می رفت. همه این ارادت و عشق به شهدا و این خاندان او را به جایی رساند که اولین شهید عملیات آزادسازی دو شهر شیعه نشین نبل و الزهرا شد که به نام مقدس حضرت زهرا (س) نامگذاری شده بود. سعیدم در شب عملیات و هنگامه شهادت سربند یا زهرا (س) به پیشانی اش بسته بود.

انس و الفتی هم با شهدای دفاع مقدس داشت؟

اتفاقا به عموی شهیدش محمدرضا علیزاده خیلی علاقه داشت. هر چند ندیده بودش اما وابستگی خاصی به او داشت. هر شب جمعه پاتوق سعید گلزار شهدای دامغان بود. تمام حرکات پسرم با عموی شهیدش یکسان بود. انگار سیبی که از وسط به دونیم کرده باشند. سعید از عمویش الگو گرفته بود و من خیلی مراقب بودم و نگران که نکند راه کج برود. دلواپسش بودم. اما سعید راه خودش را انتخاب کرده بود. آخرین شب جمعه ای که قرار بود سعید به سوریه برود به سر خاک عمویش و سایر شهدا رفت و با مزار عمویش آخرین عکس یادگاری را گرفت. عموی شهیدش در سن 16 سالگی در سال1362 به شهادت رسیده بود.

از شرایط کاری فرزندتان بگویید. نگران مأموریت های گاه و بیگاهش نمی شدید؟

سعیدم بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه امام حسین (ع) در سپاه سمنان مشغول به کار شد. بسیار به کارش علاقه داشت. با وجود اینکه چند سال هر روز اول صبح از دامغان تا سمنان می رفت و بعد از ظهر برمی گشت، ولی حتی یکبار هم از کارش و سختی راهش گلایه نکرد. سعید در مأموریت های زیادی شرکت می کرد،از جمله این مأموریت ها درگیری با اشرار سیستان و بلوچستان و مأموریت در شمال غرب،کردستان و ... بود. اما با توجه به شرایط و مسئولیت هایش هرگز از کارش در خانه صحبتی نمی کرد. همیشه در تلاش بود تا به رغم حضور و شرکت در مأموریت های متعدد، نگرانی و حساسیت برای ما ایجاد نکند. او عاشق کارش بود.

چه زمان صحبت از اعزامش مطرح شد؟

پسرم از یک سال قبل از شهادتش به دنبال اعزام به سوریه بود. دوبار هم برنامه اش هماهنگ شد اما در لحظات آخر کنسل شده بود. از کنسلی اعزامش خیلی ناراحت می شد. تا قبل از اربعین سال گذشته اعزام ایشان هماهنگ شد و پسرم به کربلا رفت تا در همایش پیاده روی اربعین شرکت کند. سعیدم چند بار قبل هم به کربلا رفته بود، اما این سفر کربلا با بقیه فرق داشت. برات شهادتش را در همین سفر از اربابش حسین (ع) گرفت. هنوز 48 ساعت از بازگشتنش از کربلا نگذشته بود که تلفنش زنگ خورد. صحبتش که تمام شد، انگار سعید دیگر آن سعید همیشگی نبود، ذوق و شوق شهادت را در چشمانش می دیدم. گویی تمام دنیا را به او داده بودند. خیلی خوشحال و خندان به به سراغم آمد و گفت مادر جان دعایت اجابت شده است. گفتم شما گفتی دعا کن به سفر کربلا برم که رفتی و به سلامتی برگشتی. ایشان گفت خواسته من چیز دیگری بود که به لطف خدا برآورده شد.

شما فرزندانتان را در نبود پدر- بزرگ کرده بودید برایتان سخت نبود که سعید مدافع حرم شود؟

مانند هر مادری من هم نگران شدم، اما نگرانی من بیشتر هم بود.سعید 12 سال داشت که پدرش به رحمت خدا رفت و من با چه زحمت و سختی او را بزرگ کردم و همیشه دورادور مراقبش بودم. الحمدلله خدا با ما بود و سعیدم راه درست را در زندگی اش انتخاب کرد و مایه افتخار ملت و خانواده و رهبرش شد. سعید راهش را انتخاب کرده بود. نمی شد جلویش را گرفت. امروز او مایه افتخار ما شد. شهادت را واقعاً دوست داشت. یکسال همه اش شوخی می کرد و از شهادت می گفت و من می گفتم مادر جان این حرف را نزن بروی من تنها می مانم و میگفت افتخار کن و سرت را بالا بگیر. پیش خودم فکر کردم نمی شود جلوی یک کار نیک مثل جهاد را گرفت و گفت نرو. چرا که آن دنیا شرمنده خواهی شد. باوجود این دلم راضی نمی شد. پسرم زمینی نبود. او قبل از اینکه شهید بشود نفس خودش را شهید کرد. کمی که اصرار کرد به او گفتم سعید جان اگر تو بروی من تنهایی چه کار کنم.کسی را در این خانه ندارم. او گفت مادر جان تو خدا را داری. مگر این 15 سال که پدر از دنیا رفته کسی بود که کمکمان کند. همه کارها همیشه روی دوش خودت بود. گفت مادر جان من برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) می روم و همین طور هم از حضرت زینب (س) می خواهم که نگهدار شما باشد و به شما صبر عظیم بدهد. من نگران بودم ولی او گفت مادر اگر در راه رفت و آمد به محل کارم تصادف کنم یا مرگ دیگری نصیبم شود آن وقت شما خودت را می بخشی؟ در نهایت بعد از چند ساعت گریه و اصرار، با صحبت هایش مرا راضی کرد.

چه تاریخی اعزام شد؟

16 آذر ماه سال 1394 عازم دفاع از حرم خانم بی بی زینب شد. ایشان حدود 58 روز در سوریه بود و تقریبا هر سه روز یکبار زنگ می زد. مأموریت سعید 45 روزه بود. قرار بود زمان حضورش هم تمام شود و باید برمی گشت. منتها عملیاتی در پیش داشتند و سعید به خاطر شرکت در آن ماند. بعضی از همرزمانش برگشتند، ولی سعید در دفتر خاطراتش نوشته بود: اگر برگردم انگار به جنگ و دفاع از حرم بی بی پشت کرده ام و یک روزی شاید شرمنده شوم. سعیدم همانطور که دوستان و همرزمانش بارها برایمان تعریف کرده اند، بسیار شجاعت داشته و شهامتش زبانزد بود. واقعا دل شیر داشت و نترس بود. شهید به همراه بچه های مقاومت فاطمیون قبل از شلیک خمپاره ها روی آنها شهار مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا و مرگ بر آل سعود می نوشت. در مسئولیت هایش در منطقه عملیاتی سوریه که کار اطلاعات و شناسایی را انجام می داد تا 40 کیلومتری دشمن هم پیش رفته بود. یکی از همرزمانش می گفت سعید در شب عملیات چند بی سیم دشمن را به غنیمت گرفت و از آنجایی که به زبان عربی مسلط بود، پشت بی سیم دشمن جنگ روانی راه انداخت.

می گفت: « شماها ترسو هستید. نیروهایتان را به اسارت گرفته ایم. مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا... »

این طرف ما منتظر آمدنش بودیم. حتی خانه را برای استقبالش آماده کرده بودیم. بعد که قرار شد در عملیات شرکت کند، گفته بود پنج شنبه 15 بهمن برمی گردد. قول داده بود و سر قولش بود و 15 بهمن پیکر مطهرش برگشت. همیشه به شوخی می گفت من سالم برمی گردم یا افقی یا عمودی. مجروح نمی شوم. واقعاً همینطور هم شد...

ما سفارش گوسفند هم داده بودیم تا جلوی پایش قربانی کنیم. اصلا آمادگی شهادتش را نداشتم. خبر شهادتش را عموی سعید به من داد.خیلی سخت بود. سعید قبل از عملیات نبل والزهرا برای شناسایی مسیری می رود که یکی از راهبری ترین کانال ها در آزادسازی نبل والزهرا بود که توسط گلوله یک از تکفیری ها به زمین می افتد و آنها او را به رگبار می بندند. بعد از آزادی نبل والزهرا و شهادت سعید، نام آن کانال را کمیل می گذارند.

پسر شما اولین شهید مدافع حرم دامغان بود.

مراسم باشکوهی بود چون سعید من اولین شهید مدافع حرم بود که در شهر دامغان خاکسپاری می شد. البته دامغان دو شهید دیگر به نام های شنایی و شهید خراسانی داشت که در سال 92 شهید شده بودند. اما آن دو شهید در روستای خودشان به خاک سپرده شده بودند. مراسم شهید گویی استانی را تکان داد. وقتی در میان مردم حاضر شدم و جمعیتی را که برای تشییع شهید مدافع حرم شهرشان، دامغان دیدم به خودم بالیدم و به راهی که سعیدم رفت افتخار کردم. این روزها خیلی چیزها در دفتر خاطرات سعید برایم خواندنی است.

شما که دفتر خاطراتش را مرور کرده اید، یک خاطره از زبان شهید سعید برایمان بگویید.

سعید در دفتر خاطراتش نوشته بود که در یکی از جلساتی که با حضور فرماندهان سپاه و حزب الله لبنان تشکیل شده بود یکی از فرماندهان ارشد حزب الله در میان جلسه اشاره به سعید می کند و می پرسد اسم ایشان چیست؟ اسم جهادی سعید در سوریه کمیل بود. این نام را به یاد شهید کمیل صفری تبار از شهدای مبارزه با گروهک پژاک که از دوستان بود، برای خودش انتخاب کرده بود. سعید در جلسه جواب می دهداسمم کمیل است. این را هم بگویم که سعید قبل از اعزام دوره عربی رفته بود و به زبان عربی هم مسلط بود و رابط بچه های ایران و حزب الله بود. به هر حال فرمانده حزب الله در آن جمع با دست به سعید اشاره می کند و می گوید شما شهید می شوی. سعید خجالت می کشد و سرش را پایین می اندازد و بعد از جلسه می رود پیش همان فرمانده حزب الله می گوید من اگر شهید نشدم آن دنیا جلوی شما را خواهم گرفت. فرمانده حزب الله با لبخند به سعید می گوید: بله شما در این عملیات از اولین شهدا خواهید بود.

از دلتنگی هایتان بگویید.

هر زمانی که دلتنگی به سراغم می آید، عکس ها و فیلم هایش را نگاه می کنم و گریه امان نمی دهد. هر روز قبل از رفتن به سرکارش صبحانه اش را مهیا می کردم و با هم صبحانه می خوردیم. ناهار هم منتظر می شدم تا بیاید و در کنار هم بخوریم. این روزها گاهی به یاد آن دوران برایش سفره صبحانه و ناهار آماده می کنم و منتظرش می مانم اما او دیگر نمی آید. چند باری منتظرش شدم تا بیاید با هم غذا بخوریم اما بعد به خودم آمدم و گفتم سعید که رفت سوریه و شهید شد. سعید از مشتری های پرو پا قرص روزنامه «جوان» بود. روزنامه را هم برای من می آورد و می گفت همان صفحه ای که جدول دارد را ببین. منظورش صفحه 7 روزنامه بود. به بهانه حل جدول می خواست من را با شهادت و شهدا بیشتر انس دهد. مستقیم نمی خواست از شهادت حرف بزند که نکند ناراحت شوم.

0 نظر

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

پر کردن فیلدهای ستاره دار الزامی است.*