به عنوان نامادري وارد زندگي آنها شده بودم. خيلي زود با من انس گرفت. شيفته او بودم. به نماز كه ميايستادم، كنار سجادهام مينشست و حركاتم را زير نظر ميگرفت.
از كودكي در نقاشيهايش، زن يا مردي را در حالت قنوت نقاشي ميكرد. كمكم سحرهاي ماه مبارك رمضان، با صداي راديو بلند ميشد. با ما سحري ميخورد. وضو ميگرفت و نماز ميخواند.
آنقدر به مسائل مذهبي علاقه داشت كه ميگفت:« تا جايي مدرسه ميرم كه بتونم قرآن بخونم. ».
كمي كه بزرگتر شد تا بيكار ميشد به مسجد ميرفت. نظافت ميكرد. قرآن و نماز ميخواند، بعد به خانه ميآمد.
روزهايي كه درس ديني و قرآن داشتند بسيار شادمان بود. از مدرسه كه ميآمد، آنچه از درسش ياد گرفته بود، برايم بازگو ميكرد.
نامادري شهيد
خيلي كوچك بود كه سخت بيمار شد. دكترها جواب كردند. دلمان شكسته بود. با اميد به خدا به خانه برگشتيم. به امام هشتم متوسل شديم.
در كمتر از يك شبانه روز حالش بهتر شد و شفا گرفت.
پدر شهيد
هنوز نوجوان بود كه ميگفت:« دوست دارم بزرگ بشم و برم خدمت. وقتي برگشتم، زن بگيرم و برم ماه عسل. نگران نباش، تو رو هم با خودمون ميبريم! ».
خدمت كه رفت، ميگفت:« اگه برگردم كار ميكنم و با پولش تو رو ميفرستم كربلا. ».
ميگفتم:« راه كربلا كه بسته است. ».
ميگفت:« اميدوار باش! تا اون وقت رزمندهها راه كربلا رو باز ميكنن.».
نامادري شهيد
ميرفت بسيج و ميآمد. به او ميگفتم:« مادر! من توي خواب ديدم كه تو شهيد ميشي. ».
ميگفت:« ما ميخوايم بريم جبهه و راه كربلا رو باز كنيم تا اين مادرهايي كه اين همه حسين حسين ميكنن، برن زيارت. ».
نامادري شهيد
آخرين بار كه به مرخصي آمده بود، ميگفت:« عزيز! خواب قشنگي ديدم. حقيقتش نميدونم توي خواب بود يا بيداري. پرچم سبزي توي دستم بود. از كوهي بالا ميرفتم. صدايي ميگفت:’مجيد برگرد! ‘جواب دادم:’ از اين كوه كه بالا برم، كربلا اون جاست.‘ بالاي كوه كه رسيدم، حرم امام حسين پيدا بود. خودم رو به حرم رسوندم. ميله پرچم سبز رو توي حرم در زمين فرو كردم. ».
نامادري شهيد
در نامهاش مينوشت:« كاهلي نكنين و نمازتان را بخوانيد. ».
در نامههايي كه براي بچهها ميداد، مينوشت:« مبادا پدر و مادر را اذيت كنيد آن وقت توي دنيا و آخرت خير نميبينيد. ».
نامادري شهيد
قبل از آخرين اعزام، در فرصتي كه منزل خلوت بود، سر صحبت را باز كرد:« ببين مادر! ميخوام چيزي بهت بگم. ».
فقط نگاهش ميكردم و منتظر بودم تا حرفي بزند. ادامه داد:« وقتي خبر شهادتم رو آوردن گريه نكنين و توي صورتتون نزنين. مادر! مبادا موهاتون رو بكنين. مبادا نامحرم صداتون رو بشنوه! ».
نامادري شهيد
شب چله بود. خيلي دلم ميخواست آن شب را در جمع ما بماند اما او ميخواست برود. اصرارم بيفايده بود. گفت:« سهم من هر چي است بگذار توي ساكم، توي قطار با بچهها ميخوريم. ».
نامادري شهيد
هراسان از خواب پريدم. مادر شوهرم گفت:« چي شده؟ ».
گفتم:« مجيد، مجيد! شهيد شده و سر هم نداره. ».
صداي اذان بلند شد. براي وضو گرفتن به حياط رفتم. اشكم بند نميآمد. در خانه را زدند. باز كردم. خبر شهادت مجيد را آورده بودند.
نامادري شهيد
جنازهاش را به جاي شهيد ديگري به شيراز بردند. خانواده آن شهيد متوجه شدند كه جنازه بچه آنها نيست. به جنوب برگرداندند. مجدداً به جاي شهيد ديگري به مشهد فرستادند. پدر آن شهيد هم ديده بود، آن جنازه متعلق به آنها نيست.
پس از طواف دور حرم امام رضا، دوباره به جنوب برگرداندند. اين بار به گرمسار فرستادند. آمدند و گفتند:« جنازهاي آوردن كه سر نداره، شما علامتي از مجيد دارين؟ ».
همراه آنها رفتم. دستش را كه ديدم گفتم:« اين مجيد منه. از نردبان افتاد، كاردك نقاشي دستش رو بريد. خودم بردم بيمارستان بخيه كردم. پسر خودمه. ».
نامادري شهيد
يك بعد از ظهر بود كه از خط برگشت. گفت:« عليرضا! يک ليوان آب خنك به من ميدي؟ ».
به شوخي گفتم:« همون جا كه ميري وضو بگيري، آب هم بخور! ».
گفت:« اون كه جوشه! ».
گفتم:« تا برگردي آب خنك درست ميكنم. ».
در حال وضو گرفتن بود كه گلوله خمپاره آمد و منفجر شد و سر او را برد.
عليرضا ترابي(همرزم شهيد)
جنازهاش باشكوه تشييع و دفن شد. از كاسب محل خواهش كردم يك مقدار خرما براي مجلس بياورد. فقط چهار جعبه خرما آورد. گفتم:« اين كه خيلي كمه. ».
گفت:« ديگه نبود، فردا ميرم مييارم. ».
صبح كه بيدار شدم، ديدم چندين جعبه خرما توي خانه است. از هركس پرسيديم، اظهار بياطلاعي كرد.
شب با فكر اين كه اين كار كيست خوابيدم. مجيد توي خوابم آمد و گفت:« مادر! من فرستادمش. ».
نامادري شهيد
مجيد فرزند علي در بيست و هفتم دي هزار و سيصد و چهل و نه در خمين به دنيا آمد. خانمي به جاي مادرش وارد زندگي آنها شد. آن چنان او را پرورش داد كه گويي خود به دنيا آورده است.
دوره ابتدايي را در خمين گذراند. با خانواده به تهران و سپس به گرمسار مهاجرت نمود. تا دوم راهنمايي درس خواند و به شغل نقاشي ساختمان مشغول شد.
عضو پايگاه بسيج محل بود. براي گذراندن خدمت سربازي وارد سپاه شد. شش ماه و نيم در جبهه حضور يافت. در بيست و دوم دي هزار و سيصد و شصت و پنج در عمليات كربلاي پنج به شهادت رسيد. جنازهاش پس از تشييع در گلزار شهداي امامزاده اسماعيل گرمسار دفن شد.
زندگينامه