شهداي امروز :در اين محل شهداي امروز ليست مي شوند كه الان خالي قرار گرفته است
 
 :: شهيد مجيد آتش فراز
فرزند علي   مسئوليت :
متولد 1349 در خمين   تاريخ شهادت : 22/10/65
تحصيلات : دوم راهنمايي   محل شهادت : - -
شغل : نقاش ساختمان   نحوه شهادت :
تاهل : مجرد   عمليات : كربلاي5
يگان : سپاه   محل دفن : گلزار شهداي امامزاده اسماعيل گرمسار
مدت حضور 6 ماه و 15روز   بنياد : گرمسار
     



مجموعه خاطرات

نويسنده : يارمحمد عرب عامري

به عنوان نامادري وارد زندگي آنها شده بودم. خيلي زود با من انس گرفت. شيفته او بودم. به نماز كه مي‎ايستادم، كنار سجاده‎ام مي‎نشست و حركاتم را زير نظر مي‎گرفت.
از كودكي در نقاشي‎هايش، زن يا مردي را در حالت قنوت نقاشي مي‎كرد. كم‎كم سحرهاي ماه مبارك رمضان، با صداي راديو بلند مي‎شد. با ما سحري مي‎خورد. وضو مي‎گرفت و نماز مي‎خواند.
آنقدر به مسائل مذهبي علاقه داشت كه مي‎گفت:« تا جايي مدرسه مي‎رم كه بتونم قرآن بخونم. ».
كمي كه بزرگتر شد تا بيكار مي‎شد به مسجد مي‎رفت. نظافت مي‎كرد. قرآن و نماز مي‎خواند، بعد به خانه مي‎آمد.
روزهايي كه درس ديني و قرآن داشتند بسيار شادمان بود. از مدرسه كه مي‎آمد، آنچه از درسش ياد گرفته بود، برايم بازگو مي‎كرد.
نامادري شهيد




خيلي كوچك بود كه سخت بيمار شد. دكترها جواب كردند. دلمان شكسته بود. با اميد به خدا به خانه برگشتيم. به امام هشتم متوسل شديم.
در كمتر از يك شبانه روز حالش بهتر شد و شفا گرفت.
پدر شهيد




هنوز نوجوان بود كه مي‎گفت:« دوست دارم بزرگ بشم و برم خدمت. وقتي برگشتم، زن بگيرم و برم ماه عسل. نگران نباش، تو رو هم با خودمون مي‎بريم! ».
خدمت كه رفت، مي‎گفت‎:« اگه برگردم كار مي‎كنم و با پولش تو رو مي‎فرستم كربلا. ».
مي‎گفتم:« راه كربلا كه بسته است. ».
مي‎گفت:« اميدوار باش! تا اون وقت رزمنده‎ها راه كربلا رو باز مي‎كنن.».
نامادري شهيد




مي‎رفت بسيج و مي‎آمد. به او مي‎گفتم:« مادر! من توي خواب ديدم كه تو شهيد مي‎شي. ».
مي‎گفت:« ما مي‎خوايم بريم جبهه و راه كربلا رو باز كنيم تا اين مادرهايي كه اين همه حسين حسين مي‎كنن، برن زيارت. ».
نامادري شهيد




آخرين‎ بار كه به مرخصي آمده بود، مي‎گفت:« عزيز! خواب‎ قشنگي ديدم. حقيقتش نمي‎دونم توي خواب بود يا بيداري. پرچم سبزي توي دستم بود. از كوهي بالا مي‎رفتم. صدايي مي‎گفت:’مجيد برگرد! ‘جواب دادم:’ از اين كوه كه بالا برم، كربلا اون جاست.‘ بالاي كوه كه رسيدم، حرم امام حسين پيدا بود. خودم رو به حرم رسوندم. ميله پرچم سبز رو توي حرم در زمين فرو كردم. ».
نامادري شهيد




در نامه‌اش مي‎نوشت:« كاهلي نكنين و نمازتان را بخوانيد. ».
در نامه‎هايي كه براي بچه‎ها مي‎داد، مي‎نوشت:« مبادا پدر و مادر را اذيت كنيد آن‌ وقت توي دنيا و آخرت خير نمي‎بينيد. ».
نامادري شهيد




قبل از آخرين اعزام، در فرصتي كه منزل خلوت بود، سر صحبت را باز كرد:« ببين مادر! مي‎خوام چيزي بهت بگم. ».
فقط نگاهش مي‎كردم و منتظر بودم تا حرفي بزند. ادامه داد:« وقتي خبر شهادتم رو آوردن گريه نكنين و توي صورت‌تون نزنين. مادر! مبادا موهاتون رو بكنين. مبادا نامحرم صداتون رو بشنوه! ».
نامادري شهيد




شب چله بود. خيلي دلم مي‎خواست آن شب را در جمع ما بماند اما او مي‎خواست برود. اصرارم بي‎فايده بود. گفت:« سهم من هر چي است بگذار توي ساكم، توي قطار با بچه‎ها مي‎خوريم. ».
نامادري شهيد




هراسان از خواب پريدم. مادر شوهرم گفت:« چي شده؟ ».
گفتم:« مجيد، مجيد! شهيد شده و سر هم نداره. ».
صداي اذان بلند شد. براي وضو گرفتن به حياط رفتم. اشكم بند نمي‎آمد. در خانه را زدند. باز كردم. خبر شهادت مجيد را آورده بودند.
نامادري شهيد




جنازه‎اش را به جاي شهيد ديگري به شيراز بردند. خانواده آن شهيد متوجه شدند كه جنازه بچه آنها نيست. به جنوب برگرداندند. مجدداً به جاي شهيد ديگري به مشهد فرستادند. پدر آن شهيد هم ديده بود، آن جنازه متعلق به آنها نيست.
پس از طواف دور حرم امام رضا، دوباره به جنوب برگرداندند. اين بار به گرمسار فرستادند. آمدند و گفتند:« جنازه‌اي آوردن كه سر نداره، شما علامتي از مجيد دارين؟ ».
همراه آنها رفتم. دستش را كه ديدم گفتم:« اين مجيد منه. از نردبان افتاد، كاردك نقاشي دستش رو بريد. خودم بردم بيمارستان بخيه كردم. پسر خودمه. ».
نامادري شهيد




يك بعد از ظهر بود كه از خط برگشت. گفت:« علي‎رضا! يک ليوان آب خنك به من مي‎دي؟ ».
به شوخي گفتم:‎« همون جا كه مي‎ري وضو بگيري، آب هم بخور! ».
گفت:« اون كه جوشه! ».
گفتم:« تا برگردي آب خنك درست مي‎كنم. ».
در حال وضو گرفتن بود كه گلوله خمپاره آمد و منفجر شد و سر او را برد.
علي‎رضا ترابي(همرزم شهيد)




جنازه‎اش باشكوه تشييع و دفن شد. از كاسب محل خواهش كردم يك مقدار خرما براي مجلس بياورد. فقط چهار جعبه خرما آورد. گفتم:« اين كه خيلي كمه. ».
گفت:« ديگه نبود، فردا مي‎رم مي‎يارم. ».
صبح كه بيدار شدم، ديدم چندين جعبه خرما توي خانه است. از هركس پرسيديم، اظهار بي‎اطلاعي كرد.
شب با فكر اين كه اين كار كيست خوابيدم. مجيد توي خوابم آمد و گفت:« مادر! من فرستادمش. ».
نامادري شهيد




مجيد فرزند علي در بيست و هفتم دي هزار و سيصد و چهل و نه در خمين به دنيا آمد. خانمي به جاي مادرش وارد زندگي آنها شد. آن چنان او را پرورش داد كه گويي خود به دنيا آورده است.
دوره ابتدايي را در خمين گذراند. با خانواده به تهران و سپس به گرمسار مهاجرت نمود. تا دوم راهنمايي درس خواند و به شغل نقاشي ساختمان مشغول شد.
عضو پايگاه بسيج محل بود. براي گذراندن خدمت سربازي وارد سپاه شد. شش ماه و نيم در جبهه حضور يافت. در بيست و دوم دي هزار و سيصد و شصت و پنج در عمليات كربلاي پنج به شهادت رسيد. جنازه‎اش پس از تشييع در گلزار شهداي امامزاده اسماعيل گرمسار دفن شد.
زندگي‎نامه