شهداي امروز :در اين محل شهداي امروز ليست مي شوند كه الان خالي قرار گرفته است
 
 :: شهيد داوود آبيار
فرزند حسن   مسئوليت : تک تيرانداز
متولد 1339 در دامغان   تاريخ شهادت : 15/08/61
تحصيلات : اول راهنمايي   محل شهادت : - - عين خوش
شغل :   نحوه شهادت :
تاهل : مجرد   عمليات :
يگان : سپاه   محل دفن : روستاي مايان دامغان
مدت حضور ماه و روز   بنياد : دامغان
     



مجموعه خاطرات

نويسنده : يارمحمد عرب عامري

نزديکي پيروزي انقلاب‌ اسلامي‌، مردم شهرهاي بزرگ و كوچك به ميدان آمدند. حسن آبيار، درجه‌دار ژاندارمري بود. در روستاي مايان دامغان با احساسات براي مردم سخن مي‌گفت. به شدت از رژيم ستم‌ شاهي نفرت داشت.
انقلاب طوري همه ‌گير شده بود كه مردم مي‌دانستند رژيم شاهنشاهي براي هميشه از ايران جمع خواهد شد. امام خميني براي همه حرف اول و آخر را مي‌زد. پير و جوان گوش به فرمان او داشتند.
اين دوستي به عشق بدل شد. حسن آبيار در روز بيست و دوّم بهمن پنجاه و هفت، بالاي بلندي جلوي مسجد از اين عشق پاك سخن مي‌گفت. عاشقان امام به وجد آمده بودند. با همه‌ي وجود پيام عشقش را بيان مي‌كرد. قلبش توان تحمّل اين‌ همه هيجان را نداشت. به ناگاه توقف كرد. صاحب اين قلب پاك نقش زمين شد.
داوود كه حالا هجده بهار از عمرش را گذرانده، پاي صحبت پدر نشسته و به خود مي‌بالد. نگاهش به برق چشمان تشنه‌ي حقيقت ‌خواهاني است كه مي‌خواهند باز هم راجع به امام بدانند. احساس مي‌كند كه بعد از پدر نوبت اوست. او از همان اوايل حركت‌هاي انقلابي، در مسير قرار گرفته و با گوش كردن نوارهاي سخنراني بزرگان دين راجع به اسلام و امام، مطالب بسياري را در ذهن خود جاي داده است.
وقت استفاده از آن مطالب رسيده. اگر چه تحصيلاتش در حد راهنمايي است اما به لطف خدا زبان گويايي دارد. جاي پدر را پر مي‌كند؛ در نوحه‌خواني‌ها، مراسم مذهبي و محلي.
حالا انقلاب به پيروزي رسيده است. جنگ پس از مدّت كوتاهي به ملت تحميل مي‌شود. به سربازي رفت. دو سال سربازي را گذراند و برگشت.
اما مگر مي‌شود كه موج بماند. ماندن موج مرگ اوست. هستم اگر مي‌روم گر نروم نيستم. بسيجي شد و راه افتاد. بيست و پنج روز بيشتر نكشيد كه برگشت؛ سرفراز و پيچيده در پرچم جمهوري‌اسلامي.
برگرفته از خاطره‌ي مادر شهيد




بي‌قرارش بودم؛ شب تا صبح و صبح تا شب. آخر او هرگز برايم كم نگذاشته بود. با اين ‌كه جوان و رشيد بود مثل بچّه‌هاي دوازده سيزده ‌ساله دنبال كارهايي كه داشتم مي‌رفت. حتي آب آوردن از آب‌ انبار روستا كسرش نمي‌آمد.
بعد از پدر مرحومش بيشتر مراقب ما بود. دلم مي‌سوخت. فكر مي‌كردم كه او را از دست داده‌ام. خصوصاً وقتي بچّه‌ها مي‌خوابيدند و سكوت شب حاكم مي‌شد. خوشترين حالم وقتي بود كه مزارش را مي‌شستم و برايش اشك مي‌ريختم. راستش نمي‌دانستم كه شهدا از ما گريه نمي‌خواهند.
برگرفته از خاطره‌ي مادر شهيد




در سال هزار و سيصد و سي و نُه، خداوند به حسن آبيار از اهالي روستاي مايان دامغان فرزند پسري عنايت كرد كه نامش را داوود گذاشتند. تا كلاس اول راهنمايي درس خواند.
مشغول كارهاي بنايي و نقاشي شد تا بتواند خود را اداره كند و به خانواده‌ي پرعائله‌ي پدر كمك نمايد. با اوج گيري انقلاب اسلامي و گوش كردن به صحبت‌هاي امام خميني و علماي دين در ارتقاي معنويت خود سعي داشت.
با پيروزي انقلاب‌ اسلامي و شروع جنگ تحميلي به خدمت سربازي اعزام شد. پس از پايان سربازي از طريق بسيج به جبهه اعزام و به عنوان تك‌تيرانداز در منطقه‌ي عين‌خوش به دفاع از خاك وطن پرداخت.
در پانزدهم آبان سال هزار و سيصد و شصت و يك، با تركش گلوله توپ دشمن به شهادت رسيد. جنازه‌اش پس از انتقال به روستاي مايان، در ميان انبوه تشييع كنندگان به خاك سپرده شد. او اوّلين شهيد اين روستا بود.
زندگي‌نامه